فخر الدين الرازي - السهروردي - الأبهري - ذوالفضائل الاخسيكتي وآخرين ( مترجم : سبزوارى )
216
چهارده رساله ( فارسى )
در بهشت بينذ و در ميان اين يازده كوه كه شرح داديم كوهى است او در آن كوه است گفتم آن را هيچ ميوهء بوذ گفت هر ميوه كه تو در جهان مىبينى بدان درخت باشد و آن ميوهها كه پيش تست همه از ثمرهء اوست اگر نه آن درخت بوذى هرگز پيش تو نه ميوه بوذى و نه درخت و نه رياحين و نه نبات گفتم ميوه و درخت و رياحين با و چه تعلّق دارد گفت سيمرغ آشيانه بر سر طوبى دارد بامداد سيمرغ از آشيانه خود بدر آيد و پر بر زمين بازگستراند از اثر پر او ميوه بر درخت پيدا شوذ و نبات بر زمين پير را گفتم شنيدم كه زال را سيمرغ پرورد و رستم اسفنديار را به يارى سيمرغ كشت پير گفت بلى درست است گفتم چگونه بود گفت چون زال از ماذر در وجود آمذ رنگ موى و رنگ روى سپيذ داشت پدرش سام بفرمود كه وى را بصحرا اندازند و مادرش نيز از وضع حمل وى عظيم رنجيده بود چون بديذ كه پسر كريه لقاست هم بدان رضا داذ زال را بصحرا انداختند فصل زمستان بود و سرما كسى را گمان نبود كه يك زمان زنده ماند چون روزى چند برين بر آمد مادرش از آسيب فارغ گشت شفقت فرزندش در دل آمد گفت يك بارى بصحرا شوم و حال فرزند ببينم چون بصحرا شد فرزند را ديد زنده و سيمرغ وى را به زير پر گرفته چون نظرش بر مادر افتاد تبسّمى كرد ماذر وى را در برگرفت و شير داد خواست كه سوى خانه آرذ بازگفت تا معلوم نشود كه حال زال چگونه بوده است كه اين چند روز زنده ماند سوى خانه نشوم زال را به همان مقام زير پر سيمرغ فرو هشت و او بدان نزديكى خود را پنهان كرد چون شب در آمد و سيمرغ از آن صحرا منهزم شد آهوى بر سر زال آمد و پستان در دهان زال نهاد چون زال شير بخورد خود را بر سر زال بخوابانيد چنانك زال را هيچ آسيب نرسيد مادرش برخاست و آهو را از سر پسر دور كرد و پسر را سوى خانه آورد پير را گفتم اين چه سرّ بوده است پير گفت من اين حال از سيمرغ پرسيدم سيمرغ گفت زال در نظر طوبى به دنيا آمد ما نگذاشتيم كه هلاك شود آهو بره را بدست صيّاد بازداديم و شفقت زال در دل آهو بنهاديم تا شب وى را پرورش ميكرد و شير ميداد و بروز خوذ منش زير پر - مىداشتم گفتم حال رستم و اسفنديار ؟ گفت چنان بود كه رستم از اسفنديار عاجز آمد و از